خدادر کار زیبایی ، در اطوار تو کم نگذاشت
در آن چهره بساطی کرد و بسطی داد و غم نگذاشت
خودش در چشم هایت خیره شد ، رفت و شراب آورد
تماشا کرد کارش را و پلکش را به هم نگذاشت
هزاران مادیان پرداخت از ته مانده ی خاکت
در آن چشمان نا آرام وحشی ، غیر رم نگذاشت
به هم زد گیسوانت را و در هم کرد و ظلمت ساخت
در آن انبوه شهر آشوب جز ظلم و ستم نگذاشت
خدا بت آفرید از تو ، خودش هم خوب می دانست
دلت را کافرستان کرد و در صحنت قدم نگذاشت
پس از آن شاعران را آفرید و در تو حیران کرد
خدا از دفتر و دیوان ، خدا از شعر کم نگذاشت
محمدرضا شرفی خبوشان
یادداشت های بی اهمییت یک شاعر شهرنشین
1
همهمهی گنجشکها
ازبالای سرچنار
ردمی شد
ابرها پایین را نگاه می کردند
وآفتاب ازلابه لای ابرها
عکس می گرفت.
2
تیربرق های لخت
کنارخیابان
ایستاده بودند
سواری خاکستری
ظهرخیابان را
خراشید
آفتاب
کف جاده
سرا ب می انداخت.
3
شب ، خفاش ها
بیداربودند
وحشرات
درستون روشنایی
موج می زدند.
4
مهتابی ی بیمارستان
حشرات رامی ترکاند
وصدای ترکیدن حشرات
نوزادان تازه به دنیا آمده را
به گریه می انداخت.
5
دیوارها ادامه ی هم بودند
وگاهی درخمیازه ی کوچه ای
پیچ می خوردند
من پیچ می خورد م
وآنها دنبالم می کردند.
6
پلاک های آبی
چشم پستچی رامی چرخاند
نامه ها کم بود
ودرها درهای دیگری داشتتند.
7
شانه ها به هم می خورد
و حراجی ها
حنجره هایشان را پاره می کردند
گلابی کوچکی
درآب سیاه جوی
هی غلت می خورد
وکودکی
درانبوه آدم ها
به گلابی نگاه می کرد.
8
خلط دهان
ازشمشاد دود زده ای
آویزان بود
ومسافران به راننده ی چاقی
که کنار جوی آب می شاشید
نگاه می کردند.
9
باران یکریزمی بارید
ودختران تنها
یکی یکی
ازاتوبوس ها پیاده می شدند
باران می بارید
وآنها خانه ی خودرا
درساک کوچکی
باخود می بردند.
10
در انقلاب
کتاب های کم تیراژ شاعران را
نصف قیمت می فروختند
زیرپل آهنی
سنبوسه مشتری زیادی داشت.
11
یکشنبه بازارحاشیه پایتخت
پراززن بود
لهجه های کویری وکوهستانی
وگویش های گرمسیری
از زیرپودرهای سفید و
رژلب های زننده
شنیده می شد.
12
مسافران تنگ هم
ازپنجره های اتوبوس
سواری های خالی رانگاه می کردند
که مدام برای زنی تنها
متوقّف می شدند.
13
توپ خانه
هنوزتوپ خانه بود
وتنها دهان گشاد مترو
ازکنار میدان
نعش هارا می بلعید.
14
نمایشگاه بین المللی کتاب
شلوغ بود
سیب زمینی سرخ شده
دلسترهای خنک
وآدم های کنارفوّاره ها
تیراژبالایی داشت.
15
کوچه ی کنار بیمارستان
ازآگهی های کلّیه پربود
وجوان ها
پهلوهای خالی خودرا
به خانه می بردند.
16
زنان ترک شده
ازکوچه های تنگ بیرون می آمدند
ودرکوچه های تنگ دیگری
دوباره ترک می شدند.
17
امروز دوباره
به دکتر زنان؛
جناب آقای صادق خیّاط
سلام کردم
همکلاسی قدیمی ام
که مریض هایش را می دوخت.
18
دیروز پلیس ها
ازواحد شماره ی یازده
جسد متعفّنی را
پیچیده درملحفه ای سفید
بیرون آوردند
پیرزن واحد ده
بادستمالی بردهان
کوپن شماره ی یازده راجدا می کرد
اها لی برای پنیرسفید
صف بسته بودند.
19
امروز
دوست پیرنمایش نامه نویسم مرد
تئاترشهر
مثل بشکه ای ایستاده و بی روزن
به مشایعت کنندگان نعش دوستم
نگاه می کرد.
20
مسافرتهران
از زنجان تااینجا
باغزل هایش خوابید
کنارخیابان
دستنویس غزل هایش را فروخت
وهمان روزبرای همیشه
دربیمارستان رجایی
منزوی شد.
21
باد می پیچید
وکلاف بنفشی را
ازدست های پیرمردی در کاشان
تانمایشگاهِ فرش دست بافِ میدان فردوسی
کش می داد.
22
برشانه های مولوی
قناری ها وقرقی ها
درلاکِ خود
« ا ز طرب آکنده » بودند.
23
میدان آزادی
نیم تنه ی مردی ایلیاتی بود
با شلوارپا چه گشا د
که با نیمه ی دیگرش که درابرها گم بود
به آن طرفِ کوه ها
نگاه می کرد.
24
آفتاب جلوه ی دیگری داشت
شبنم سرد پاییزی
برسرنگ ها ی بوستان محلّی ی خاک سفید
برق می زد.
25
تا بلویی بزرگ
برپیشانی بزرگ راه
ازدور
آینه ای بود
نزدیک که می شدی
تابلوتورا مصرف می کرد.
26
چند کیلوگرم آگهی ی سیاه
درحلقوم روزنامه ای نحیف
باروزنامه ها
دست هایم
مثل روزگارم
سیاه می شوند.
27
شهروندان محترم
ازدوره گرد
گوجه سبزمی خرند
گازمی زنند و
مثل طفل های معصوم
باچهره های واقعی شان
روترش می کنند.
28
ترمینال جنوب
چرب و چیلی
آدم های آفتاب سوخته را
سرخ می کند.
29
شهرری
پای شمع روشن پالایشگاه
مفاتیح می خواند
وزیرچشمی
به همسایه ی پهن درخواب شده اش
نگاه می کند.
30
هرچند وقت
آدم های قرمزوآبی
درماهی تابه ای بزرگ
فرومی ریزند
ومثل ذرّت های تف داده
برمی جهند
سبک می شوند و
دربسته های فلزی اتوبوس ها
برمی گردند.
31
مردم مرغ های پوست کنده را دوست دارند
وا ز تماشای چرخیدنشان
درجعبه های شیشه ای شعله ور
لذت می برند
شاید برای همین
اینجا ،سحرها
هیچ خروسی نمی خواند.
32
باد دانه های مسافررا
ازد شت های دورپراکنده می کند
وهرروز گیاهان غریب را
چمن زن ها سرمی برند.
33
شهروندان متوسط
باتقدیرهای معمولی و مشخص
فالگیران را
گرسنه می گذارند.
34
تاریکی نفس زنان می رسد
وتمام رهگذران
مشکوک می شوند
سایه هاروی سایه های دیگرمی افتند.
35
باران گرفت
روزنامه ها برپیش خان ترشدند
وعابران ، باچترهای گشوده
ازکلمات شسته شده گذشتند.
36
آدم ها ی لخت
زیر لباس هایشان
قدم می زنند
به اداره می روند و
روزنامه می خوانند
مالیات می دهند و
زیر سقف خانه هایشان
به خواب میروند.
37
یادگرفتم
که چطور پیشابم را درلیوان درباز
به دست پرستارسفید پوش بدهم
یاد گرفتم
که چطورخمیرسوسک را
دراطراف دهان گشاد سنگ دستشویی
بمالم
من مثل همه ی شهروندان خوب
چیزهای خوبی
یاد گرفتم.
38
نفس کشیدن مرغ های مهاجر را
می شدتجسّم کرد
وقتی که می گذشتند
شاعران
مکث کردندوباچشمان باز
ازبهارخوابِ خانه های کوچکشان گریستند.
39
چه فایده دارد
پشت بلیط اتوبوس ها و
حاشیه ی خالی روزنامه ها
واصلا ً
روی سفیدی ی هرچیزاین پایتخت
شعربنویسی.
40
به هیچ چیز بستگی ندارد
اینکه رختخوابت را جمع کنی
یابماند برای شب های دیگر
به هیچ چیزبستگی ندارد
که ناشتا
بابلیطی برای خود ت
اتوبوس کدام خط را سوارشوی
به هیچ چیز بستگی ندارد
که صورت دودزده ات را
مثل تمام تنت
دروان پراز آب فروببری
ودیگرهیچ وقت
به هیچ چیزبستگی نخواهد داشت.
مثل ماهی ها
نام تورا لب می زنم لب مثل ماهی ها
غرق توام هم روز هم شب مثل ماهی ها
در تو نمی دانم چرا در تو چنین چرخان
می گردم و می رقصم اغلب مثل ماهی ها
قلاب ها مثل سر زلف تو در آبند
سق می زنم بر دمب عقرب مثل ماهی ها
می گردم از پستان امواج تو آویزان
می سازم از تو شیر و مشرب مثل ماهی ها
لب می گذارم بر تو و هی می مکم از تو
تا می شوم از تو لبالب مثل ماهی ها
پولک به پولک تن به امواج تو می سایم
هم خوابه ام با تو مرتب مثل ماهی ها
آیین من بوسیدن آب است و ذکرم آب
دریا مرا دریاست مذهب مثل ماهی ها
فکرش را بکن
نه تو مرا حس می کنی
نه من تورا می بینم
فکرش را بکن
همین مورچه ای که
روی ناخن شصت پایت سرگردان است
چقدر شبیه من است
آهو
ماه راپیش تومی آورد و گیسویت
شب که آیینه به دست آمده رو در رویت
این تویی ماه تمامی که می آیی هر شب
این منم زخمی بی تاب کمان ابرویت
این تویی زینت اکلیل به موهای بلند
زده ای یاکه ستاره است اسیرمویت
آهی ازگوشه ی لب های توبیرون افتاد
کهکشانی شدوافتادپس گیسویت
وای از آن جاذبه هایی که تو در خودداری
تا ابد چرخ زنان است زمین ازبویت
نقش زیبایی تو در همه جا جست زنان
چشم درچشم توافتاد گل آهویت
برف
فنجانی برای من
فنجانی برای تو
شکردان خالی
قاشق معطل چایخوری و
دم کرده ی درد
بیرون برف می بارد
بیرون هنوزبرف می بارد
بفرستی
یک جرعه غزل بایدم امشب بفرستی
بیمار تو باید بشوم تب بفرستی
هذیان زده برشانه ی تو سربگذارم
هی زلف بیفشانی و عقرب بفرستی
خوابم ببرد نخل تنت رابنمایی
یک چند رطب در سبد لب بفرستی
باید که خرابم کنی امشب به تمامی
با ظرف شرابی که لبالب بفرستی
از هرچه به جز عشق مرا لال بخواهی
مفتاح لبم را لغت << رب >> بفرستی
از مرحله ی اسم به معنا برسانی
من مرد طلب باشم و مطلب بفرستی
دنیا پر لیلی است بر آن باش که اینبار
مجنو نی اگر هست به مکتب بفرستی
غزل چشم
چشمانش آتشفشان بود
آتش ولی بی کران بود
لرزیدم آنسان که گویی
لرز زمین و زمان بود
چشمان مخمورومستش
ضد و نقیض جهان بود
نه تلخ بود و نه شیرین
مردافکنی مهربان بود
اندازه ی آفرینش
چشمی پراز کهکشان بود
مژگان بالا نشینش
خورشیدراسایبان بود
یک یک بلندو خمیده
سربرده بر آسمان بود
وقتی که پلکش می افتاد
از پرده پوشیدگان بود
چشمش که پوشیده می شد
رازی ولیکن عیان بود
درمصحف چشمهایش
آیات مارابخوان بود
یک جفت مرغ بهشتی
بالای سرو جوان بود
آن چشم های سخنگو
خود شاعری بی زبان بود
ورد زبان نگاهش
آواز (( خیره نمان)) بود
با اینکه حرفی نمی زد
انگار آوازه خوان بود
هی سر به سر واژه می ریخت
با آن که دور از دهان بود
بگذار بی پرده گویم
حالم به یادش چه سان بود
چشمم پس از رفتن او
چشم پدر مردگان بود
هر لحظه با یاد چشمش
رودی زچشمم روان بود
چشمم به دریای چشمش
کشتی بی بادبان بود
نه ماندنش را صلاحی
نه رفتنش در میان بود
فریاد این نا خدا هم
(( من را به ساحل رسان )) بود
غزل زیارت
قدری بخند تا که زکات لبت شود
چیزی نصیبم از برکات لبت شود
نیت کن و زیارت لب های من بیا
یک بوسه نذر کن که نبات لبت شود
یک لحظه کافی است زبان بر لبت کشی
دریا مرید آب حیات لبت شود
یک فوج بلبل از غزل خواجه پر کشید
تا در شنیدن نغمات لبت شود
هرواژه ای که ترشده و ترد و تازه است
انگار زاده شد که صفات لبت شود
شرح شفاف
شرح شفاف،شرح شفافی است ازآخرین سروده های :
محمد رضا شرفی خبوشان
نفس می کشم
نفس می کشم من نفس می کشم
نفس در هوای قفس می کشم
چنان عرصه تنگ است و دنیا عفن
که پر در حدود مگس می کشم
برای زمانه به بوم خیال
به جای دو چشمش عدس می کشم
چو حلاج از خون وضو ساختم
هم از خون سر خویش مس می کشم
بزرگی چو دریا چه سوداین زمان
که بردوش خودخاروخس می کشم
چه شوری جه شوقی ملامت مکن
اگر پا ازاین جاده پس می کشم
خودم هم نمی دانم این روزها
برای چه اصلاْ نفس می کشم
غزل لبخند
سخت برآنم که بخندانمت
درهیجانم که بخندانمت
گردبگیرازسروروی لبت
دل بتکانم که بخندانمت
هرچه روایات ملیحی که هست
وردزبانم که بخندانمت
گوش بده قلب چه می گویدت:
(( درضربانم که بخندانمت ))
ذوقت اگرخشک به من بسپرش
رودروانم که بخندانمت
شربت لب های مراسربکش
تابتوانم که بخندانمت
پس نزن این راوی لبخند را
پیش بخوانم که بخندانمت
غزل محو
سهم من این نبود که از تو جدا شوم
دنیای در همی است چرا من سوا شوم
باید چرا منی که کناری نشسته ام
یک پای سرشکسته ی این ماجرا شوم
این ظلم تا کجا که چنین حکم می کنند
هم خون به پات ریزم و هم خون بها شوم
گفتم شبی دخیل ببندم به چشم تو
چشمت به من بیفتد و حاجت روا شوم
مژگانت آنچنان به هم آمد که ناگهان
گفتم ازاین ضریح خدایا رها شوم
گفتم کلاه شعبده ی روزگار را
خرگوش نو رسیده ی بی دست و پا شوم
یا نه کبوتری بشوم بال و پر زنان
بار دگر به شعبده باد هوا شوم
آنگونه محو محو که اصلا نبوده ام
عین فضای نیستی حرف (( لا )) شوم
بی دست و پا چو نقطه ی (( اکنون )) میان (( نون ))
یا با تو در کنار تو در حرف (( تا )) شوم
حتی دمی به هیا ت یک آه زود میر
می شد اگر که با دهنت آشنا شوم ،
می دادم آ نچه باقی ازاین عمر مانده است
عمر مرا بگیر که در تو فنا شوم
شب باد
شب باد
شب باد بر آشیان خالی قمریان
با برگ های سوزنی خشک
پرهای کبودو
تخم های پوک
شب باد
بربام ها و کولر ها
با پوشال های خسته از تابستان و
تسمه های مدور خاموش
سر پنجه های سرد فصلی تازه جان
بر پوش گنجشککان شاخه های درهم انجیر
بربند لرز لرز برگ های سمج نیمه سبز
شب باد
درلای و لوی موهای پرپشت سگی ولگرد
رقص ظلمانی کیسه های دریده
پای شعله های سرد چشم های گربه ای خاموش
لشکریان نامریی
به یغمای بی ملاحظه ی هر چیزی
از گرمای جا مانده در تن درخت
تا الفت بی مضایقه ی برگ ها
با سبزی باقیمانده از فصلی محتضر
هوهوی غارتیان
از پشت شیشه های مشبک
و زخم و زار بی صدای مومنان تابستان
بادلی خون درشب باد
دراین شب باد
خاکستر را می نگرم
که بر تن سفید سیگار پیش می رود
غزل دریغ
آن شور بی مضایقه از من دریغ شد
در قلب من شراره ی شوق تو میغ شد
خشکم زده است صاعقه ها از کجا رسید ؟
آن آسمان صاف گرفتار میغ شد
موسیقی کلام تو مثل حریر بود
لحن لطیف زمزمه های تو جیغ شد
غم پیش از این نبود نمی دانم از کجا
بالا کشید و تکیه گهش بر ستیغ شد
اندوه سر فروشده در لکنت خودش
جانی دوباره یافت زبانش بلیغ شد
گفت: (( ای عزا گرفته تورابا غزل چه کار ؟
آن شور بی مضایقه از تو دریغ شد ))
از مجموعه ی طعم خوش واژه ها
اوراق پهن مزارعازبیل بلندکشاورز
خط می خورد
ورایحه ی مرکب آبی
رویش کلمات را
تندمی کرد
سایه ازدرخت نازل می شدوُ
گاهی نقطه ی کلاغی ازآسمان
فرودمی آمد
۸۳/۴/۱۳
سیب های جامانده
برشاخه های درخت وُ
حیرتِ من نورسیده
ازخوابِ کوتاهِ بعدازظهر
با
قوروقاربی هنگام کلاغی تازه بالغ
سیب ها،
سیب های شناور
درمتن برگ های سبز
درطلبِ چیزی
مثل دست
قوروقاربی هنگام کلاغی تازه بالغ
لیسه ی زبانه ی آفتاب
ازلا به لای گنبدسبزدرخت
درطلبِ چیزی
مثل نگاه
قوروقاربی هنگام کلاغی تازه بالغ
«شیوه ی جنات تجری
من تحت الانهار»*وُ
رَم رمه ی نرم آب
درطلبِ چیزی
مثل پای برهنه
قوروقاربی هنگام کلاغی تازه بالغ
صدای هوش رُبا
ازجانب جوانبِ ناپیداوُ
حریرمنتشرنُت های نامتناهی
درطلبِ چیزی
مثل گوش
قوروقاربی هنگام کلاغی تازه بالغ
وَ خدا خدا خدا
درطلبِ چیزی
مثل خودش
قوروقاربی هنگام کلاغی تازه بالغ*چشم حافظ زیر قصربام آن حوری سرشت
شیوه ی جنات تجری تحت الانهار داشت
۸۳/۴/۲۴
روکش پرموی پوست
برقفس گردوُ
پرنده ی کابوس خوان خواب
نه دستی
به نوازش این سروُ
نه دریچه ای
به پردادن آن مرغ
تنها همین روزگارمقدّر؛
مادرپرزای ناراضی
بالالایی های یکریز
تیر۸۳
شیبِ تندِمتکّایِ پُرپَر
لحافِ سنگین پُرْ پنبه وُ
بوی نای و نفتالین
تن جوان
درلفافه ی کهنه وُ
گذارسردِ باد
ازلای و درز در و دریچه ی دنیا
۸۳/۲/۸
گمان لطیفِ کلّه ی گردِ کوچکم
زیر سقفِ سیاهِ کوچک تر زیرزمین اجاره ای:
سروبلند
پای منحنی ی آرام تپه
گُله گله بوته های پُرپشت
یک چند بُزراه پیما
خِرْت خِرْت
لحن جویدن ساقه های ترد
شعورگلّه ی دامنه چر
زیردلِ پهن آسمان بهاری وُ
جویبارتازه جان
درشیارملایم پایین دست
آبان۸۳
خِس خِسِ سینه ای خسته
خوابِ ماهی های مرده ی هامون وُ
دامن زیادی بلند شن ها
عطسه ی ترچوخاپوش
دیواربلندِویلاها وُ
دامن برچیده ی شالیزار
مادرمرده های پریشان
باچشمان ریزوُ
دماغ های آبچکان
ـــ بالای نعش پیرزنی
باپاهای پرترک وُ
سرکم موی ـــ
ازسیستان
تاگیلان
از مجموعه ی طعم خوش واژه ها
شرح شفاف ، شرحی است شفاف از سروده های محمدرضا شرفی خبوشان
۱
همهمه ی گنجشک ها
ازبالای سرچنار
ردمی شد
ابرها پایین را نگاه می کردند
وآفتاب ازلابه لای ابرها
عکس می گرفت
۲
تیربرق های لخت
کنارخیابان
ایستاده بودند
سواری خاکستری
ظهرخیابان را
خراشید
آفتاب
کف جاده
سرا ب می انداخت
۳
شب ، خفاش ها
بیداربودند
وحشرات
درستون روشنایی
موج می زدند
۴
مهتابی ی بیمارستان
حشرات رامی ترکاند
وصدای ترکیدن حشرات
نوزادان تازه به دنیا آمده را
به گریه می انداخت
۵
دیوارها ادامه ی هم بودند
وگاهی درخمیازه ی کوچه ای
پیچ می خوردند
من پیچ می خورد م
وآنها دنبالم می کردند
۶
ران های زن
ازچشم می رمید
کفل اسب عرق می کرد
چادرمشکی
اسبی سیاه بود
۷
پلاک های آبی
چشم پستچی رامی چرخاند
نامه ها کم بود
ودرها درهای دیگری داشتتند
۸
شانه ها به هم می خورد
و حراجی ها
حنجره هایشان را پاره می کردند
گلابی کوچکی
درآب سیاه جوی
هی غلت می خورد
وکودکی
درانبوه آدم ها
به گلابی نگاه می کرد
۹
خلط دهان
ازشمشاد دود زده ای
آویزان بود
ومسافران به راننده ی چاقی
که کنار جوی آب می شاشید
نگاه می کردند
۱۰
باران یکریزمی بارید
ودختران تنها
یکی یکی
ازاتوبوس ها پیاده می شدند
باران می بارید
وآنها خانه ی خودرا
درساک کوچکی
باخود می بردند
۱۱
در انقلاب
کتاب های کم تیراژ شاعران را
نصف قیمت می فروختند
زیرپل آهنی
سنبوسه مشتری زیادی داشت
۱۲
یکشنبه بازارحاشیه پایتخت
پراززن بود
لهجه های کویری وکوهستانی
وگویش های گرمسیری
از زیرپودرهای سفید و
رژلب های زننده
شنیده می شد
نظرات ()

